دهه فجر مبارک
سرزمين من
خاک من
مردم من
فرهنگ و تمدن من
گذشته ي من
آينده ي من
تمام هويت من
تمام اين معاني در يک کلمه خلاصه مي شه ايران
بچه ها بدونيد هر ضربه اي که به اين سرزمين وارد بشه لطمه به هويت شماست.
بيايد اگه انتقادي مي کنيم؛با آگاهي باشه و هدفمون فقط رسيدن کشورمون به جايي باشه که به هويتمون افتخار کنيم.
دلتمردان ما دشمنان ما نيستند؛بيايد به جاي اينکه دنبال بهانه جويي و عيب باشيم کمکشون کنيم تا به هدف مشترکمون برسيم
نگوييد انقلاب براي ما چه کرده است؛بگوييد ما براي انقلاب چه کرده ايم.

شما براي کشورتون چه کرديد؟
.jpg)
بي سر و سامان توام يا حسين
دست به دامان توام يا حسين
بر سر ني زلف رها کرده اي؟
با جگر شيعه چه ها کرده اي
باز که هنگامه بر انگيختي
بر جگر شيعه نمک ريختي ...
اگر خداوند تو را بر لبه ي پرتگاه قرار داد به او اطمينان کن
چون يا تو را از عقب خواهد گرفت يا به تو پرواز کردن خواهد آموخت

گاهي آنقدر واقعيت داري
که پيشانيم بر يک تکه ابر سجده مي برد
به يک درخت خيره مي شوم
از سنگها توقع دارم مهرباني را
باران بر کتفم مي بارد
دستانم هوا را در آغوش مي گيرد
شادي پايين تر از اين مرتبه است که بگويم چقدر
گاهي آنقدر واقعيت داري-که من
صداي فرو ريختن شانه هاي سنگي شيطان را مي شنوم
وتعجب نمي کنم اگر ماه را ببينم
که با بچه هاي کوهستان
گل گاو زبان مي چيند...
سلمان هراتي
مردي که به پاي ظلم ننشست عليست
رودي که به شط عشق پيوست عليست
در وصف غدير اين اشارت کافيست
يک دست بشارت ودگر دست عليست
اين عيد بزرگ رو به همه ي دوستان عزيزم تبريک مي گم

قطار مي رود
تو مي روي
تمام ايستگاه مي رود
ومن چه قدر ساده ام
که سالهاي سال
درانتظار تو
کنار اين قطار رفته ايستاده ام
وهمچنان
به نرده هاي ايستگاه رفته
تکيه داده ام....
مرحوم قيصر امين پور

دخترم جرالد ازتو دورم ولي يک لحظه تصويرتو از ديدگانم دور نمي شود.توکجايي؟درپاريس برروي صحنه ي تئاتر پرشکوه شانزه ليزه؟اين رامي دانم وگويي درسکوت شبانگاهي آهنگ قدمهايت را مي شنوم.شنيده ام نقش تودراين نمايش پرشکوه نقش آن دختر زيباي حاکمي است که اسير خان تاتار شده.
جرالد دراين نقش ستاره باش وبدرخش اما اگرفرياد مستي آور تماشاگران وعطر گلهايي که برايت فرستاده اند به تو فرصت هوشياري داد بنشين ونامه ي پدرت را بخوان.من پدر تو هستم و امروز نوبت توست که صداي کف زدن تماشاگران گاهي تورا به آسمان ها ببرد.
به آسمان ها برو وگاهي هم به زمين بيا وزندگي مردم راتماشا کن.زندگي آنان که با شکم گرسنه درحالي که پاهايشان از بي نوايي مي لرزد؛وهنر نمايي مي کنند
من خودم يکي از آنها بوده ام.جرالد دخترم تو مرا نمي شناسي درشبهاي بسيار دور با تو داستان ها گفته ام اما داستان خود راهرگز.آن داستان شنيدني است.داستان آن دلقک گرسنه که در پست ترين صحنه هاي لندن آواز مي خواند وصدقه مي گيرد حکايت من است.
من طعم گرسنگي وناکامي را چشيده ام واز اينها بالاتررنج حقارت آن دلقک دوره گرد راکه اقيانوسي از غرور دردلش موج مي زدوسکه ي صدقه ي مرد رهگذر غرورش را خرد نمي کند.
با اين همه زنده ام واز زندگان پيش از آنکه بميرند حرفي نبايد زد.به دنبال نام تو نام من است :چاپلين.دخترم دنيايي که تو درآن زندگي مي کني دنياي هنر پيشگي و موسيقي است.نيمه شب آن هنگام که از سالن پر شکوه تئاتر بيرون مي آيي آن ستايشگران ثروتمند را فراموش کن وحال آن راننده تاکسي که تورابه خانه مي برد را بپرس وحال زنش را بپرس واگر آبستن بود پولي براي خريد لباس بچه نداشت مبلغي پنهاني در جيبش بگذار.
بهنماينده خود درپاريس دستور داده ام فقط وجه اين نوع خرج هاي تو را بيچون وچرابپردازد اما براي خرج هاي ديگرت بايدصورت حساب آن را بفرستي.
دخترم؛جرالد گاه وبيگاه با متروواتوبوس شهر را بگردومردم رانگاه کن.زنان بيوه وکودکان يتيم رايبشناس ودست کم روزي يکبار بگو من از اينها هستم.توواقعا يکي از آنها هستي ونه بيشتر هنر قبل ازآنکه دوبال به انسان بدهد اغلب دوپاي اورامي شکند.
وقتي به مرحله اي رسيدي که خود رابرتر از تماشاگران خويش بداني همان لحظه تئاتررا ترک کن وبا ماشين خود را به حومه ي پاريس برسان،من آنجا را خوب مي شناسم آنجا بازيگران همانند خود را مي بيني که از قرنها پيش زيباتر از تو،چالاکتر ومغرورتر از تو هنرنمايي مي کنن امادر آنجا از نور خيره کننده ي تئاترٍ(شانزه ليزه)خبري نيست.
دخترم جرالد،چک سفيد امضاءبرايت فرستادم که هرچه دلت مي خواهد بگيري و خرج کني،باخودت بگو سومين فرانک ازآن من نيست اين مال يک مرد فقير گمنام است که امشب به يک فرانک احتياج دارد.جستجو لازم نيست،اين نيازمندان گمنام را اگر بخواهي همه جا خواهي يافت.
اگر از پول وسکه براي تو حرف مي زنم براي آن است که از نيروي فريب وافسوني پول اين فرزند بي جان شيطان خوب آگاهم.من زمان زيادي در سيرک زيسته ام وهميشه وهر لحظه براي بند بازان روي ريسمان لرزنده نگران بودم.اما اين حقيقت را بگويم که مردم بر روي زمين استوارو گسترده بيشتر از بند بازاني که روي ريسمان لرزنده هستند سقوط مي کنند.
دخترم جرالد پدرت باتو حرف مي زند شايد شبي درخشش گرانبهاترين الماس اين جهان تو را فريب دهد و آن شب است که اين الماس آن ريسمان نااستوار زير پاي تو خواهد بود وسقوط تو حتمي است.روزي که چهره ي زيباي يک اشرافزاده ي بي بندوبار تو را بفريبد آن روز است که بند بازي ناشي خواهي بود و هميشه بندبازان ناشي سقوط مي کنند.
از اين رو دل به زروزيور مبند بزرگترين الماس اين جهان آفتاب است که خوشبختانه بر گرده ي همه مي درخشد اما اگر روزي دل به مردي آفتابگونه بستي با او يکدل باش وبراستي او را دوست بدار.دخترم هيچکس و هيچ چيز در اين جهان نمي توان يافت که شايسته تر ازآن باشد .
دختري تا ناخن پايش را عريان مي کند برهنگي بيماري عصر ماست به گمان من تن تو بايد براي کسي باشد که روحش را براي تو عريان کرده است.
حرف بسياري براي تو دارم ولي به وقت ديگري مي گذارم وبا اين آخرين پيام نامه ام را پايان مي بخشم: انسان باش، زيرا گرسنه بودن،صدقه گرفتن ودر فقر مردن بارها قابل تحمل تر از پست و بي عاطفه بودن است.
پدر تو چارلي

هي فلاني زندگي شايد همين باشد...............................................................
نام: | |
ايميل: | |