حکمت در طبيعتهاي فاسد، سودي نمي بخشد. [امام هادي عليه السلام]

نامه ي تاريخي چارلي چاپلين به فرزندش جرالد - بايد زيست

Powerd by: Parsiblog ® team.
+ نامه ي تاريخي چارلي چاپلين به فرزندش جرالد(جمعه 16 آذر 1386 ساعت 10:8 عصر )


 


دخترم جرالد ازتو دورم ولي يک لحظه تصويرتو از ديدگانم دور نمي شود.توکجايي؟درپاريس برروي صحنه ي تئاتر پرشکوه شانزه ليزه؟اين رامي دانم وگويي درسکوت شبانگاهي آهنگ قدمهايت را مي شنوم.شنيده ام نقش تودراين نمايش پرشکوه نقش آن دختر زيباي حاکمي است که اسير خان تاتار شده.               


 جرالد دراين نقش ستاره باش وبدرخش اما اگرفرياد مستي آور تماشاگران وعطر گلهايي که برايت فرستاده اند به تو فرصت هوشياري داد بنشين ونامه ي پدرت را بخوان.من پدر تو هستم و امروز نوبت توست که صداي کف زدن تماشاگران گاهي تورا به آسمان ها ببرد.


به آسمان ها برو وگاهي هم به زمين بيا وزندگي مردم راتماشا کن.زندگي آنان که با شکم گرسنه درحالي که پاهايشان از بي نوايي مي لرزد؛وهنر نمايي مي کنند


من خودم يکي از آنها بوده ام.جرالد دخترم تو مرا نمي شناسي درشبهاي بسيار دور با تو داستان ها گفته ام اما داستان خود راهرگز.آن داستان شنيدني است.داستان آن دلقک گرسنه که در پست ترين صحنه هاي لندن آواز مي خواند وصدقه مي گيرد حکايت من است.


من طعم گرسنگي وناکامي را چشيده ام واز اينها بالاتررنج حقارت آن دلقک دوره گرد راکه اقيانوسي از غرور دردلش موج مي زدوسکه ي صدقه ي مرد رهگذر غرورش را خرد نمي کند.


با اين همه زنده ام واز زندگان پيش از آنکه بميرند حرفي نبايد زد.به دنبال نام تو نام من است :چاپلين.دخترم دنيايي که تو درآن زندگي مي کني دنياي هنر پيشگي و موسيقي است.نيمه شب آن هنگام که از سالن پر شکوه تئاتر بيرون مي آيي آن ستايشگران ثروتمند را فراموش کن وحال آن راننده تاکسي که تورابه خانه مي برد را بپرس وحال زنش را بپرس واگر آبستن بود پولي براي خريد لباس بچه نداشت مبلغي پنهاني در جيبش بگذار.


بهنماينده خود درپاريس دستور داده ام فقط وجه اين نوع خرج هاي تو را بيچون وچرابپردازد اما براي خرج هاي ديگرت بايدصورت حساب آن را بفرستي.


دخترم؛جرالد گاه وبيگاه با متروواتوبوس شهر را بگردومردم رانگاه کن.زنان بيوه وکودکان يتيم رايبشناس ودست کم روزي يکبار بگو من از اينها هستم.توواقعا يکي از آنها هستي ونه بيشتر هنر قبل ازآنکه دوبال به انسان بدهد اغلب دوپاي اورامي شکند.


وقتي به مرحله اي رسيدي که خود رابرتر از تماشاگران خويش بداني  همان لحظه تئاتررا ترک کن وبا ماشين خود را به حومه ي پاريس برسان،من آنجا را خوب مي شناسم آنجا بازيگران همانند خود را مي بيني که از قرنها پيش زيباتر از تو،چالاکتر ومغرورتر از تو هنرنمايي مي کنن امادر آنجا از نور خيره کننده ي تئاتر‍‍ٍ(شانزه ليزه)خبري نيست.


دخترم جرالد،چک سفيد امضاءبرايت فرستادم که هرچه دلت مي خواهد بگيري و خرج کني،باخودت بگو سومين فرانک ازآن من نيست اين مال يک مرد فقير گمنام است که امشب به يک فرانک احتياج دارد.جستجو لازم نيست،اين نيازمندان گمنام را اگر بخواهي همه جا خواهي يافت.


اگر از پول وسکه براي تو حرف مي زنم براي آن است که از نيروي فريب وافسوني پول اين فرزند بي جان شيطان خوب آگاهم.من زمان زيادي در سيرک زيسته ام وهميشه وهر لحظه براي بند بازان  روي ريسمان لرزنده نگران بودم.اما اين حقيقت را بگويم که مردم بر روي زمين استوارو گسترده بيشتر از بند بازاني که روي ريسمان لرزنده هستند سقوط مي کنند.


دخترم جرالد پدرت باتو حرف مي زند شايد شبي درخشش گرانبهاترين الماس اين جهان تو را فريب دهد و آن شب است که اين الماس آن ريسمان نااستوار زير پاي تو خواهد بود وسقوط تو حتمي است.روزي که چهره ي زيباي يک اشرافزاده ي بي بندوبار تو را بفريبد آن روز است که بند بازي ناشي خواهي بود و هميشه بندبازان ناشي سقوط مي کنند. 


از اين رو دل به زروزيور مبند بزرگترين الماس اين جهان آفتاب است که خوشبختانه بر گرده ي همه مي درخشد اما اگر روزي دل به مردي آفتابگونه بستي با او يکدل باش وبراستي او را دوست بدار.دخترم هيچکس و هيچ چيز در اين جهان نمي توان يافت که شايسته تر ازآن باشد .


دختري تا ناخن پايش را عريان مي کند برهنگي بيماري عصر ماست به گمان من تن تو بايد براي کسي باشد که روحش را براي تو عريان کرده است.


حرف بسياري براي تو دارم ولي به وقت ديگري مي گذارم وبا اين آخرين پيام نامه ام را پايان مي بخشم: انسان باش، زيرا گرسنه بودن،صدقه گرفتن ودر فقر مردن بارها قابل تحمل تر از پست و بي عاطفه بودن است.


                                                                                                                            پدر تو چارلي


» الهام
»» بامن غريبگي نکن ( دل نوشته)


ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
[18/11/1386- 12:34 ع] طلوع فجر
[28/10/1386- 2:34 ع] يا حسين
[18/10/1386- 12:2 ع] خيلي دور خيلي نزديک
[8/10/1386- 1:38 ع] غدير
[23/9/1386- 12:20 ع] سفر ايستگاه
[16/9/1386- 10:8 ع] نامه ي تاريخي چارلي چاپلين به فرزندش جرالد
[16/9/1386- 12:51 ع] سلام

بازديدهاي امروز: 0  بازديد
بازديدهاي ديروز: 3  بازديد
مجموع بازديدها: 992  بازديد
[ صفحه اصلي ]
[ پست الکترونيک ]
[ پارسي بلاگ ]
[ درباره من ]

» لينک دوستان من«
» لوگوي دوستان من«

نام:

ايميل: